تبليغاتX
اهاي مردم دنيا .اهاي مردم دنيا . گله دارم .گله دارم .من از عالم و ادم گله دارم سیاه پوش واسه دلم
تنهایی مو با عشقه به مشکی پر میکونم

امروز ها که می گذرد…

می شینم همینجا، کنار دل خودم. سردم شده. آروم و قرار ندارم. همش نگاهم به بخاری خاموشه. مثل یه جسد مرده، سرد و بی روح گوشه ی اتاقم افتاده، به هیچ دردی هم نمی خوره… نگرانم، متفاوتم، دائم با خودم حرف می زنم، سر درد های شدید دارم…

کیست؟ کجاست؟ نفهم شده ام؟

بی دلی در همه احوال خدا با او بود / او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد

دل تنگی، دل تنگی، دل تنگی…

از پنجره ی اتاقم بیرون رو نگاه می کنم. آسمون با حداکثر قدرتش سعی می کنه خودش رو آبی نشون بده. پام

 رو دراز می کنم. از توی کشوی میزن سیگارم رو در میارم. هشتاد و هفت تمام شد. ترس من از بعداً بیشتر شد

. از بعداً و محدودیت هایم. من ترسو شدم؟ با خودم فکر میکنم عجب سالی گذشت. چقدر قشنگ بود. اصلاً انگار

 سال من بود. جهالت از آینده بازم واهمه و جمله ی: "آخرش چی میشه؟"

یادم نبود، توی خونه نباید سیگار بکشم. بوش توی اتاقم می مونه و بعدش خر بیار و باقالی بار کن. از خیرش می گذرم. هشتاد و هشت شروع شده. عیدی زیاد گرفتم. اما پکرم. گرفته م. نمی خواستم هشتاد و هفت تمام بشه. نمی خوام بوی تکرار رو حتی واسه یه لحظه حس کنم.

می گفت پیر شده. می گفت از پیری می ترسه. اما من نمی ترسم. پیری که ترس نداره. پیری خوبه. هر چیزی به موقعش خوبه.

... ذهنم پراکنده س! خیلی پراکنده.

شاید لازمه بعضی وقتا بد نباشه ادم پیر بشه البته تو جوونی...

سرم  سوت می کشد. به پاهایم نگاه می کنم. لاغر تر شده اند. دم نزدن و زدن از حرفهای تکراری و بی ثمر

 همیشگی، یک جوری تضاد از خواستن و نخواستن شده است. دیوانه کننده است. آدرس این هزار توی لعنتی را

 حفظ شده ام. به او خوش می گذرد و به من... باید از این گذشتنی ها هم بگذرم؟ نگاهم را به کفش هایم می

 دوزم. راهی که باید بپیمایم زیاد است. پاهایم تاول زده اند. بیزارم از رقصیدن زیر این مرثیه ی همیشگی. اصلاً من

 را چه به رقصیدن؟ رقصیدن و خندیدن با از ما بهتران معنا می باید. نه با من که به زور سرم را بالا می آورم تا افق

 دور دست را ببینم. رقص برای آنهاست که فرصت دارند مهمانی بگیرند و سپس... نمی دانم! رقص برایشان مرهمی است.

پای پیاده باید مسیر را بپبمابم. از از بی خبرم. اما می دانم خوش می گذرد به او. حداقلش اینست که او

راههایش را با تاکسی می رود...

باز چیزی به هم می فشاردم. کاری ندارد به عذاب من... فشرده می شوم. مثل پاهای لاغرم درد می کشم...  

شاید باز باید با باد رقصید ...

پ.ن:فیلم رقصنده با گرگ و خیلی دوست دارم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 12:29  توسط mehdi_tiktak | 
حتی بیشتر از این حرفها محکومیم...
همیشه یک جای کار می لنگیده. همیشه این تو بودی که ضربه هایی تحمل کردی، چرا نمی گذاری حقیقت رو بفهمند؟ چرا نمی خوای دروغشون رو اثبات کنی؟ می بینی مردم چطور با نگاههای زمختشون دنبالت می کنند؟ همشون فکر می کنند تو قاتلی! البته من هم اگه جای اونها بودم، احتمالاً همینطور فکر می کردم. شدی آش نخورده و دهن سوخته. برای خودت سخت نیست؟ زشت نیست؟ به خدا من که طاقت ندارم حتی لحظه ای جای تو باشم... مردم احمقند،یا روشنشون کن، یا ازشون سوء استفاده کن. ببینم، چرا نه روشنشون می کنی، نه مثل خیلی های دیگه ازشون سوء استفاده می کنی؟ ببینم، مگه تو آدم نیستی؟ مگه تو حق زندگی نداری؟ نفس بکش، زندگی کن. شدی ناله، شدی ناکام! نکن این کارها رو. مثل خیلی ها خودخواه باش. چرا هیچی نمی گی؟ مثل درخت جلوی من نشستی و توی چشمام زل زدی؟ با توام...

فکر می کنم... نگاهم رو روی زمین انداختم و در جواب، آروم زیر لب بهش گفتم: حق با توئه... عذابم نده. کاری نمی تونم بکنم. بیشتر از این حرفها محکومم و تو نمی دونی...
----------
پ.ن: حالاهایی که می گذرد، سخت ترین هنوز هاست...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 10:8  توسط mehdi_tiktak | 
ما همه سرماخورده ی یک زمستانیم
گاهی وقتها تو می مانی و چیز هایی که برای از دست دادن نداری... دنیایت زیر و رو می شود و هارمونی کلماتت به هم میریزد! مگر نه این است که کلماتت دنیایت را ساخته اند؟
بچه ماهی ها صدایت می زنند؛ تو هم ناچار تر از همیشه، دلت برای بچگی دلتنگ می شود. خدایت را صدا میزنی اما از خدایت صدای دیوانه کننده ی سکوت می شنوی؛ ثانیه ای هزاران بار می میری و زنده می شوی؛ سرت درد می گیرد و ... بقیه اش تکراریست. تو می مانی دردی کشنده، که بدون توقع بهبود، دلت می خواهد حداقل درد بیشتر نشود. وجودت را آهنین می کنی، اما باز هم آهنربایی چیدمان اتمی ات را به هم میریزد... دنیای ما غیر از این است؟
آی بدبخت هایی که صدایم را می شنوید... آی سرماخورده ها...

خوشا به حال ساعت رو میزی اتاقم! از تحرک دایره وار خسته کننده خسته نمی شود و همچنان می تازد. انگار که در پی چیزیست، انگار که گم شده ای دارد. غافل از این که او هم مثل ما سرماخورده ست. او هم تاختن را تمام می کند...
خوشا به حال کسانی که مرده اند! رنج اینجا را ندارند... بماند که رنج بعدی حاصل از بودنشان ممکن است خیلی بیشتر از تاب و توان قلمم باشد.

این روزها فهمیده ام در دنیایی که همه ی مردم یک چشم کور دارند، کسی پی داشتن دو چشم سالم نیست. چرا که کوری برایشان عادیست... برای ما هم...

 

سرماخورده روزگاریم... اما گرمای وجودمان هنوز جاریست...
باور نداری دستت را بلند کن و بگذار سمت چپ سینه ات.
حالا حسش می کنی. چیزی مرموز می تپد و تو نفس می کشی.
این نفس گر چه سرد هم باشد اما بگذار دم تو گرم باشد.
بگذار جریانی گرم در وجودت جاری شود تا روحت را جلا دهد.
نباید سر در گریبان غم فرو برد و غصه خورد.
باید در یک روز سرد زمستانی سپیدی برف را باور داشت.
و سرمای زمستان را نیز...
چون اگر باورش نکنی نمی توانی در عمق وجودت شکوفا شوی و جوانه بزنی.
باید خود را برای بهار آماده کنی.
باید از سپیدی برف آموخت و به آب شدنش در برابر گرمای خورشید.
زمین زمستان را باور دارد و بهار را نیز ...

وقتی سیاه و سفید این زندگی را میبینم.

اپیزود کوتاهی است...

آنچه که هست به همین نزدیکیست

به همین سادگی...

.

 

پ.ن۱: دلم عاشقی می خواهد... کم کم اما طولانی. چطور می توانم از عشق بگویم وقتی دلتنگی مثل خوره افتاده به جانم... چطور هر روز دوست داشتن را فریاد بزنم وقتی تنهایی لبخند مسمومش را نشانم می دهد!

پ.ن۲:

بی آشیانه را شوق ماندن نیست

سنگ را بر زمین انداز

من خود پریده ام

 

...در این روزگار در هم بودن بگذار گاهی با هم باشیم. روزی برای همه ی این بودن ها چه سخت نفس میکشیم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 10:52  توسط mehdi_tiktak | 
دست خودم نبود... کاملاً غیر ارادی رفتم؛ گفتم؛ شنیدم و برگشتم...
شاید چون خیلی سخت بوده، شاید چون درد من همین بوده! همین که خیلی ها نمی بینند و نمی دانند... از کنار همان چشم ها می آیم؛ همان خنده ها و همان صدا! از خوشحالی می لرزم و می ترسم لحظه ای فکرشان را از سر بیرون کنم... مباداهمان لحظه نفسم بایستد! مبادا... مبادا...
دلم می لرزد، دستم می خندد؛ اعترافی که نزد تو کردم: «همه ی وجودم خسته ست...»

«به خدا همه ی اینها نه تمام آنست که می خواهم بگویم...»

احتمالاً لحظه ی دیدار نزدیک است و می خوانم:

لحظه ی دیدار نزدیکست
بازمن دیوانه ام، مستم؛
   باز می لرزد دلم، دستم
      باز گویی در جهان دیگری هستم
های، نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های، نپریشی صفای زلفکم را دست
      و آبرویم را نریزی دل! ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیکست

----------
پ.ن1: نوشته شده در تاریخ 24 دی ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش... ساعت 3 و سی دقیقه

پ.ن2: می خوام راه حل باشی!
پ.ن3: شعر از مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 12:15  توسط mehdi_tiktak | 
هوا خیلی سرد بود. حتی فکر آدم هم قندیل می بست. با خودش فکر می کرد، توی این هوای سرد سیگار چه می چسبه. ته جیب کتش فقط یک نخ سیگار پیدا کرد. خوشحال شده بود. می توانست از سرما، حداقل اندکی رهایی یابد. طبق عادت روی سکویی نشست و شروع کرد به پک زدن. هر پک سیگار بیشتر به فکر فرو می بردش. سئوال های احمقانه ی همیشگی، آرزوهای ناتمام و ناکام گذشته و آینده ها... همه شکل می گرفتند و همراه خاکستر سیگار به زمین ریخته می شدند تا پامال مردمان دیار شوند.

"چرا کسی این حوالیست؟ چرا کسی بی کران است؟..." دو چشم...خندان، باز هم مثل همان اوایل، احتمالاً شاهد سوختن او، همراه سیگاه بودند. مثل همان آرزوهایی که شاید تا همیشه، مات و مه باقی بمانند. بعد هم بشود تاریخ و دیگران از آنها عبرت بگیرند. دنیا تا دنیاست ار این داستانها زیاد دارد.

سیگارش تمام شد. اما انگار تکه یی از او، جا مانده بود. همین حوالی... جایی که بی نهایتی زندگی می کند...

----------

پ.ن1: زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم / ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

پ.ن2: ایام امتحان و گرفتاری و بازهم... "نمی شه درس خوند!!! خود در گیری شدید ذهنی دارم"

پ.ن3: می دونم زندگی اونقدرها هم ارزش نداره... اما واقعاً بی ارزشه!

پ.ن۴:سه تا نقطه اون چشمه نمدونم ؟ اخه خیلی سخته...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 12:52  توسط mehdi_tiktak | 
فردا صبح وقتی از خانه بیرون آمدم آهسته راه می روم. مبادا صدای پایم، درختب را از خواب زمستانی بیدار کند. می ایستم و نگاهی گذرا به اطرافم می کنم. پشت سرم جای پاهای کسی پیداست. با خودم می خندم، "هر کسی هست،خدا بیامرزدش، دلش مثل درونم تنهاست" با خودم زمزمه می کنم.
دستهایم کرخت شده اند. حس می کنم زیادی اند. در جیبم فرو می برمشان.
سرم را بالا می گیرم و آهسته تر راه می روم.

هنوز برف می آید...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 10:44  توسط mehdi_tiktak | 

تو به هر جا كه روي ، تنهايي


 تو به هر جا كه روي ، پابندي


من ترا باز به خود خواهم خواند

 
 من ترا از تو رها خواهم كرد


تا كنارم بنشيني همه عمر


بندت از بند جدا خواهم كرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:43  توسط mehdi_tiktak | 

................................................نقطه های دوست داشتنی که ناگفته ایم را گفته اند....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 15:39  توسط mehdi_tiktak | 
با جیرجیر  ِ حجم  ِ خالی ِ یک درخت

نگاه می کنم که چگونه

                                 آسمان

                                              از فراز  ِ درخت ـــ

                                                                 از فراز  ِ چشمانم ـــ

                                                                                         درونم را می کاود.

[سایه من ام،

سایه گاه من ام؛

پیوند ِ کسالت و علف.]

 

با شاخه های ِ یک درخت

نگاه می کنم که چگونه

                               جیرجیر  ِ خالی ِ آفتاب

                                                            ـــ تن خسته ـــ

                                                                                درونم را می کاود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 11:36  توسط mehdi_tiktak | 
مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

به سامانم نمی پرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم

نه راهست اینکه بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم

ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آندم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم

فرو رفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
دمار از من بر آوردی نمی گویی برآوردم

شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم
رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم

کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم

تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 10:37  توسط mehdi_tiktak | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
محل نوشته های مهدی تیک تاک. داشته ها و نداشته هایم. ایمان واعتقادم.
همین ها که می خوانید. ذره ذره ی وجودمه...
من همین چند خط نوشته ام... رسیدم به همه ی نا رسیده ها
که اخرش اینجا
واسه هر لحظه از بودنم
بخوام, زندگیه همه ی اونایی که دوسم دارن قشنگ باشه
همه اومدن و رفتن و گفتن
اما
هیچ کس نگفت
که چرا غربتِ آدما این قدر زیاده
هیچ کس نفهمید که چطور میشه
غصه های کسی رو خرید بی منت!
ولی باز هم گوش می کنم به صدای زندگی
به سکوت, که فراموشم نمی کنه
می دونم که هیچ امانت دار خوبی نبودم
نمي دونم چرا؟
...
حرفي نيست!!!

نوشته های پیشین
فروردین 1388
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
پیوندها
محمد تنها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 
سیاه پوش واسه دلم
تنهایی مو با عشقه به مشکی پر میکونم
<-PostContent->
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  <-PostDate->ساعت <-PostTime->  توسط <-PostAuthor-> | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
محل نوشته های مهدی تیک تاک. داشته ها و نداشته هایم. ایمان واعتقادم.
همین ها که می خوانید. ذره ذره ی وجودمه...
من همین چند خط نوشته ام... رسیدم به همه ی نا رسیده ها
که اخرش اینجا
واسه هر لحظه از بودنم
بخوام, زندگیه همه ی اونایی که دوسم دارن قشنگ باشه
همه اومدن و رفتن و گفتن
اما
هیچ کس نگفت
که چرا غربتِ آدما این قدر زیاده
هیچ کس نفهمید که چطور میشه
غصه های کسی رو خرید بی منت!
ولی باز هم گوش می کنم به صدای زندگی
به سکوت, که فراموشم نمی کنه
می دونم که هیچ امانت دار خوبی نبودم
نمي دونم چرا؟
...
حرفي نيست!!!

پیوندهای روزانه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
<-ArchiveTitle->
آرشیو موضوعی
نویسندگان
پیوندها
<-LinkTitle->
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان